تبليغاتX
خدا و عشق


خدا و عشق

تو اين دوره زمونه هر كي با يه چيزي حال ميكنه...

ازش كه مي پرسم ميگه حافظ...چاي تو قوري لعابي...زير لحاف كرسي...

بهش ميگم يه شعر از حافظ بخون...

انگار ميخواد استخاره بگيره...

با هزار زحمت عينك ذره بينيشو رودماغش تنظيم ميكنه...

چار پنج تا به به ميكنه...

به اينجاش كه ميرسه:تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز...

بهش ميگم حائل يعني چي ...

ميگه چاييتو بخور...به به عجب شعري بود...

و من دلم به حال حافظ مي سوزه...به حال او بيشتر...

اون يكي ميگه من متال گوش ميكنم...

عاشق فيلماي جان كري ام...

حالمم از دوغ بهم ميخوره...

بهش ميگم منظورت جيم كريه ديگه؟...

اصرار در اصرار كه نه بابا جيم كري يكي ديگه است...

ميگفت تو ان بي اي توپ ميزنه...

ديگه ازش نپرسيدم متاليكا رو ميشناسي؟

يهو دلم هواي دوغ كرد...

كناريش رو به زور به حرف كشيدم...

سه كلمه بيشتر نگفت...

قهوه تلخ...تماشاي برف از پشت پنجره...سومیشو آهسته دم گوشم گفت...

تايتانيكش غرق شده بود...

هر سه تاشون ميخواستن حال كنن...ولي راهشو نمي دونستن...

شايد كسي نبوده بهشون بگه با خدا هم ميشه حال كرد...

كاش يكي بهشون ميگفت اين رو هم تجربه كنن...

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:43 توسط ابراهیم| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ