خدا و عشق
تا بهشت دو قدم راه داریم: قدم اول: خودمان را با دیگران مقایسه نکنیم قدم دوم: در بهشتیم. وقتی خدا آمد آنچه داریم و نداریم از بین می رود و بعد غم از بین می رود. گاهی در فکرمان با کسی دعوا می کنیم به او ناسزا می گوییم و احساس نمی کنیم کار نادرستی مرتکب شده ایم. وقتی حرف بد می زنید در فکر شما حضور پیدا می کند و همین روح را آلوده می کند. تمام گرفتاری های ما دوری از خداست گاهی فکری شما را خیلی اذیت می کند رهایش کنید راحت می شوید. نباید خود را در چنگال ذهن بد گرفتار کنید. خداوند غیور است نمی خواهد گناه بنده اش فاش شود. تا می توانید دل کسی را نشکنید... دل شکستن توفیق را از انسان می گیرد. کسی را سر زنش نکنید شاید این سرزنش شما را به وضعیت مشابهی دچار کند. برگرفته از کتاب "آن" هر لحظه ای که در زندگانی انسانی بدون آگاهی به حکمت وجود خویش و بدون توجه به این که از کجا آمده و به کجا می رود سپری شود مرگ ابدی است بدون آشنایی جان انسانها با یکدیگر محال است حسن تفاهم مشترک واقعی میان آنان برقرار شود زندگی پیوسته باید در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد و الا باری است بر دوش انسان آن انسان رشد یافته که انسان ها را اجزاء خود می داند با سقوط هر یک از آن ها تباهیِ جزئی از خود را مشاهده می کند علم توأم با ایمان مرگ را به عنوان آغاز شکوفایی زندگی نوید می دهد ذکر خداوندی یعنی یک معلم و مربی الهی که شب و روز و در همه لحظات عمر با انسان است همواره با ناتوانی مبارزه کنید زیرا ناتوانی زنجیری است که شما را از تحرک باز می دارد *تنها نیایش است که می تواند غربت مرگبار ما را به انس با جهان هستی مبدل نماید. ******************** *هیچ عملی بدون عکس العمل در صحنه هستی بوجود نمی آید خواه خوب و خواه زشت. ******************** *سعادتمند کسی است که همواره خود را در مرز "طبیعت" و "ماوراء طبیعت" احساس کند. ******************** *حرکت کشتی نجات آدمیان احتیاجی به دریا ندارد. این کشتی از قطره اشک مقدسی می گذرد که برای حسین ریخته شود. ******************** *صبری که سکوی پرواز است برای پرواز در فضای والای انسانی و موجب تجلی خدا بر انسان صبر در مقابل لذت هاست سوار بر هلی کوپتر در آسمان کردستان بودیم. دیدم صیاد مدام به ساعتش نگاه می کنه. وقتی علت کارشو پرسیدم گفت: الان موقع نمازه. بعدش هم به خلبان اشاره کرد که همینجا فرود بیا. خلبان گفت : این منطقه زیاد امن نیست . اگه اجازه بدین تا مقصد صبر کنیم. گفت: اشکالی نداره ما باید همینجا نماز بخونیم. هلی کوپتر نشست. صیاد با آب قمقمه ای که داشت وضو گرفت و به نماز ایستاد. ما هم به او اقتدا کردیم. (امیر دلاور/صفحه ۷۷) تو اين دوره زمونه هر كي با يه چيزي حال ميكنه... ازش كه مي پرسم ميگه حافظ...چاي تو قوري لعابي...زير لحاف كرسي... بهش ميگم يه شعر از حافظ بخون... انگار ميخواد استخاره بگيره... با هزار زحمت عينك ذره بينيشو رودماغش تنظيم ميكنه... چار پنج تا به به ميكنه... به اينجاش كه ميرسه:تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز... بهش ميگم حائل يعني چي ... ميگه چاييتو بخور...به به عجب شعري بود... و من دلم به حال حافظ مي سوزه...به حال او بيشتر... اون يكي ميگه من متال گوش ميكنم... عاشق فيلماي جان كري ام... حالمم از دوغ بهم ميخوره... بهش ميگم منظورت جيم كريه ديگه؟... اصرار در اصرار كه نه بابا جيم كري يكي ديگه است... ميگفت تو ان بي اي توپ ميزنه... ديگه ازش نپرسيدم متاليكا رو ميشناسي؟ يهو دلم هواي دوغ كرد... كناريش رو به زور به حرف كشيدم... سه كلمه بيشتر نگفت... قهوه تلخ...تماشاي برف از پشت پنجره...سومیشو آهسته دم گوشم گفت... تايتانيكش غرق شده بود... هر سه تاشون ميخواستن حال كنن...ولي راهشو نمي دونستن... شايد كسي نبوده بهشون بگه با خدا هم ميشه حال كرد... كاش يكي بهشون ميگفت اين رو هم تجربه كنن... براي مسئوليت پذيراني است كه خدا را در پستوي عشق به همه چيز جز او پنهان نكرده اند. ۶ دی (د.د)
یکی از بهترین نعمت هایی که خداوند متعال به بعضی عنایت می فرماید این است که لذت مناجات و راز و نیاز با خود را به وی می چشاند .چه بسیار اشخاصی که شنیدن فرازی هر چند کوتاه از دعاهایی که از اهل بیت رسیده موجبات هدایت آنان را فراهم کرده است. در این دعا ها معانی بلندی نهفته است که دل هر عاشقی را واله و شیدا می کند. دعاهایی چون : ابوحمزه ثمالی جوشن کبیر کمیل مناجات خمس عشر مناجات مسجد کوفه و ... . در این شب های عزیز از خدا بخواهیم طعم عبادت و بندگی و ترک معصیت و لذت مناجات با خود را به ما عطا فرماید... فرازی از دعای جوشن کبیر... ای آنکه از مراد دل مشتاقانت آگاهی ای آنکه از ضمیر خاموشان با خبری ای آنکه ناله خسته دلان را می شنوی ای آنکه گریه بندگان ترسان را می بینی ای آنکه رواساختن حاجات نیازمندان بدست اوست ای آنکه عذر توبه کنندگان را می پذیری ای آنکه عمل مفسدان را (به زور) اصلاح نمیکنی ای آنکه پاداش نیکوکاران را ضایع نمی گردانی ای آنکه از قلوب عارفان دور نیستی ای بخشنده ترین بخشندگان در کلام ممکن است هر کس ادعای عشق داشته باشد اما در عمل است که عاشق شناخته می شود. عشق آن است که عاشق جز معشوق نبیند.خود را نبیند او را ببیند.همه چیز را برای او بخواهد. او را برای او بخواهد نه برای خود.مادر عاشق است.اگر خانه اش آتش بگیرد و فرزندش در آن باشد خود را نمی بیند. فقط فرزندش را می بیند.حاضر است از جان خود بگذرد تا فرزندش زنده بماند.شهدا عاشق بودند. به خاطر خدا از جان خود گذشتند.با خدا عشق بازی کردند.ما هم اگر می خواهیم بدانیم عاشق خدا هستیم یا نه می توانیم از خود یک تست بگیریم.آیا حاضریم به خاطر او از جان مال و ... بگذریم؟ جان و مال پیشکش. آیا هنگامی که زمینه گناه فراهم است حاضریم بگیم خدایا به خاطر تو ...؟ سلام. پس از وقفه ای یک ساله و وقوع سه اتفاق مهم در زندگی شخصی ام از اینکه دوباره خودم را در میان شما می بینم بسیار خوشحالم. در پست عشق گنجشکی مطلبی نوشته بودم در رابطه با عشق به خدا و اینکه محبوب حقیقی اوست و بس. سوالی که مطرح شد این است که آیا پدر,مادر,همسر,فرزند,دوست و ...را نباید دوست بداریم و تنها و تنها خداوند متعال را باید دوست بداریم؟ جواب این است که : دوست داشتن آنان اگر در مقابل دوست داشتن خدا و در برابر فرامین او باشد امری ناپسند است.اما اگر دوست داشتن آنان به خاطر خدا باشد و به خاطر اینکه خدا آنان را دوست دارد و خود او امر کرده به دوست داشتن آنان نه تنها امری ناپسند نیست بلکه از بهترین کارهاست. روز قیامت اشخاص بر زمینی از زبر جد سبز در ظل عرش الهی قرار دارند , چهره هایشان سفیدتر و پر نورتر از خورشید است به طوری که فرشتگان و پیامبران به مقام آن ها غبطه می خورند , مردم می پرسند : این ها کیستند ؟ گفته می شود : این ها کسانی هستند که در دنیا همدیگر را به خاطر خدا دوست می داشتند یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت : آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم . یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش. اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟ دنیای عدالت محوری٬دنیای ظلم ستیزی٬دنیایی که همه ار حقوق یکسان برخوردار باشند و سلمان ها و بلال ها بر سر یک سفره غذا بخورند٬دنیایی که تبعیض و یک چشم نگری کور شده باشد٬دنیایی که فساد اخلاقی و مالی فاسد شده باشد٬دنیایی که ارزش مرد به ثروت نباشد٬دنیایی که ارزش زن به زیبایی او نباشد و از او به عنوان مدل تبلیغاتی یا به عنوان دکور تزییناتی دفاتر و شرکت ها استفاده نشود٬دنیایی که هدف نباشد بلکه وسیله ای باشد برای زندگانی جاویدان آخرت٬دنیایی که هدف آفرینش٬منزل مقصود باشد.... این ها آرزوهایی است که بشر همیشه داشته ٬از آن زمان که حاکمان زورگو زمین های کشاورزی را غصب می کردند گرفته تا حال که دولت های زورگو... ٬ولی هیچ گاه شرایط تشکیل حکومت عدل جهانی به وجود نیامد اما این نوید داده شده که : «و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم الائمة و نجعلهم الوارثین» آن هم توسط آخرین امام شیعیان حضرت مهدی (عج) اما این عقیده مخصوص شیعیان نیست گر چه اختلافاتی در این زمینه بین ادیان وجود دارد.بعضی از فرق مسلمین معتقدند که این منجی هنوز به دنیا نیامده٬مسیحیان او را مسیح موعود می نامند٬یهودیان او را سرور میکاییلی می خوانند و زردشتیان وی را ایرانی دانسته و از او به سوشیانس یاد می کنند.در قرآن و انجیل و تورات و جاماسب نامه به منجی آخر الزمان بشارت داده شده که هیچ٬حتی در کتاب های مقدس براهمه و بوداییان نیز می توان این موضوع را یافت.خلاصه اینکه همه ادیان عقیده دارند که در یک عصر تاریک و بحرانی که فساد و بیدادگری همه جا را فرا می گیرد یک نجات دهنده بزرگ جهانی طلوع می کند و به واسطه نیروی فوق العاده غیبی و الهی اوضاع آشفته جهان را اصلاح می کند. در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت: الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن. میگن یه مطربی بود در مشهد به نام کریم تار زن.آلوده بود.خیلی بد بود.تارش سر شونش بود.داشت می زد و می رفت.تو راه دید یه جایی جمعیت خیلی زیاده.دم بازار فرش فروشای مشهد.پرسید چه خبره اینجا؟گفتن که آسیدهاشم نجف آبادی اینجا منبر میره(ایشان اهل دل بود.صاحب نفس بود.نفسش در مردم اثر می کرد).کریم تار زن یه مرتبه با خودش گفت که بریم در خونه خدا.ببینیم این چی می گه که این قدر مردم جمع میشن تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است خدا توبه کرد به سوی این کریم تارزنه.وارد مسجد شد.شلوغ بود.همون دم در که مردم کفشاشونو در میارن زانو زد و نشست.مرحوم آسید هاشم رو منبر نشسته بود.دید یه مشتری براش اومده.از اون مشتریای عالی.بحثشو عوض کرد آورد توی توبه و رحمت و مغفرت حق.با لحن شیرینی که داشت شروع کرد این ابیات معروف رو خوندن: باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی... گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی این درگه ما درگه نومیدی نیست........ صد بار اگر توبه شکستی باز آی تارزنه شروع کرد گریه کردن.دستشو بلند کرد.صدا زد آی آقا یه سوال دارم ازت.سرها برگشت عقب ببینن سائله کیه.دیدن مطربه اومده.آلودهه اومده. ـسوالت چیه؟بپرس ـگفت رو منبر از قول خدا داری می گی باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی.سوالم اینه که اگه من آلوده برگردم رام می ده؟آخه من خیلی بدم. ـگفت عزیز دلم خدا در خونشو برا تو وا کرده.منم برا تو منبر رفتم.خدا این مجلسو برا تو آماده کرده.کریم تارشو بلند کرد زد زمین.تار شکست.گفت آقای نجف آبادی قیامت شهادت بده که من آمدم.آشتی کردم. یکی از علمای بزرگ مشهد می فرمود کار این تارزنه به جایی رسید هر که در مشهد یه حاجت سختی داشت صبح میومد پیش این تارزنه می گفت آقا امروز رفتی حرم امام رضا سفارش ما رو بکن می رفت سفارش می کرد امام رضا حرف این مطربه رو می خرید.(رحمت خدا خیلی زیاده.حدیث داره خدا ۱۰۰قسمت رحمت داره.یه قسمتشو بین همه موجودات هستی تقسیم کرده تمام این محبتا به برکت اون یه قسمته.۹۹قسمت رحمتشو نگه داشته قیامت بین بنده هاش تقسیم کنه) دلها همانند بدن ها افسرده می شوند پس برای شادابی دلها سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید ناتوانترین مردم کسی است که در دوستیابی ناتوان است و از او ناتوان تر کسی است که دوست های خود را از دست بدهد کسی را که نزدیکانش واگذارند بیگانه او را پذیرا می گردد دوری تو از کسی که خواهان توست سبب کم شدن بهره تو از دوستی با او می شود و گرایش تو به کسی که تو را نمی خواهد سبب خواری تو می شود از دست دادن حاجت بهتر است از درخواست کردن از نا اهل چه نیکوست تواضع ثروتمندان در برابر مستمندان برای به دست آوردن پاداش الهی و نیکوتر از آن خویشتنداری مستمندان در برابر ثروتمندان است به خاطر توکل به خدا خوابیدن همراه یقین بهتر است از نماز گذاردن با شک و تردید چقدر دو عمل با هم فرق می کنند عملی که لذتش می رود و کیفر آن باقی می ماند و عملی که رنج آن می گذرد و پاداشش ماندگار است روزی به دو قسم است آن که تو را می خواهد و آن که تو او را می خواهی کسی که طالب دنیاست مرگ هم او را می طلبد تا از دنیا بیرونش کند و کسی که طالب آخرت باشد دنیا او را می طلبد تا روزی او را به نحو کامل به او بپردازد
اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ... بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم








![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





