خدا و عشق
سوار بر هلی کوپتر در آسمان کردستان بودیم. دیدم صیاد مدام به ساعتش نگاه می کنه. وقتی علت کارشو پرسیدم گفت: الان موقع نمازه. بعدش هم به خلبان اشاره کرد که همینجا فرود بیا. خلبان گفت : این منطقه زیاد امن نیست . اگه اجازه بدین تا مقصد صبر کنیم. گفت: اشکالی نداره ما باید همینجا نماز بخونیم. هلی کوپتر نشست. صیاد با آب قمقمه ای که داشت وضو گرفت و به نماز ایستاد. ما هم به او اقتدا کردیم. (امیر دلاور/صفحه ۷۷)
نوشته شده در یکم اردیبهشت 1388ساعت
14:58 توسط ابراهیم|
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




